ماجرای امروزم کاملاً حماسه ای بود! دوباره رفته بودیم برف بازی ... جاتون خالی هوا خیلی خوب بود و برف ها هم هنوز یخ نزده بودن و پودری مونده بودن ما از یه کوه پر برف همینجوری بالا می رفتیم منم هی چلک چلک عکس مینداختم. قبلا با بروبچ طی کرده بودم که تا دوربین دستمه با من برف بازی نکنن اما اینا انگار حرف سرشون نمیشه در وحله اول 3 تا گلوله خورد تو پک و پهلوم. دوربینم کاملاً برفی شد منم بدو رفتم سمت ماشین و خشکش کردم ایندفعه دوربین نبردم بجاش دسکشای چرمی مو برده بودم کاملا مسلح شروع کردم به پناه گرفتن و برف بازی. جاتون خالی خیلی حال داد. پسر داییمم اونجا بود اون دیگه خیلی حرفه ای بود. یه گلوله ساخت این هوا و روونه کرد سمت من منم خواستم مثل خودش گلوله رو تو هوا با مشت بزنم بترکونم ولی گلوله هه زیادی سفت بود و خورد تو سینم. منم پشت به شیب کوه بودم و .......... آقا جاتون خالی من حدود 20 متر هویجوری کله پا میشدم. منم لاغر مردنی راحت سرنگون شدم و تا نزدیکای پایین کوه هی قل خورم. تا کف کفشام پر برف شده بود. منم رفتم تو ماشین و بسی از این بخاریش استفاده ها کردم! بعدش راه افتادیم سمت تونل سیرچ که دومین تونل بلند ایرانه بعد از تونل کندوان که قبلش دیدیم برف تونل رو بسته و باید برگردیم نامردا تو راه برگشت ملت حسابی خدمتمون رسیدن تقریبا هیچ نقطه غیر سفیدی تو شکل و ظاهرمون نمیدیدی! ایندفعه از یه تپه برفی رفتیم پایین اونجا پرنده پر نمی زد و تونستیم خیلی اساسی تر -بدون دغدغه سقوط- بازی کنیم چون سطحش صاف بود. حالا شجوری برگردیم؟ آقا عین گلاب به روتون خر تو گل موندیم. ولی مرام یه پسررو حال کردم با یه مزدای خفن ما رو کشید بالا دوباره به جاده که رسیدیم برگشتیم. اینم خاطره یه روز برفی
........ هیییییییییی واسیا بعدشم رفتیم رستوران تیگران ماهون یه چلو کباب زدیم خیلی خوش گذشت جاتون خالی ...
خب حالا: ... این بود خاطره ی یه روز برفی ...!
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط سجاد
|
آقا امروز لرزیدم اساسی! با اینکه تو یه شهر کویری زندگی می کنم ولی این چند سال اخیر نمی دونم چی شده یه دفعه آسمون هوس می کنه بباره. امروزم نسبت به سال های قبل برف زیادی اومد! موقعی می رفتم از خونه گفتن شال گردن بژوشم ها ولی طبق عادت عین بزغاله سرمو انداختم ژایین ( ای بابا ظاهرا تو بلاگفا هم کیبورد ها پ رو ژ تایژ(پ) می کنن!) خب می گفتم ... منم سرمو عین بزغاله انداختم پایین و چپیدم تو ماشین. همچین که به دانشگاه رسیدم ساعت دیگه ۷ و ۴۵ دقیقه شده بود. من تا طول پارکینگ رو رد کردم منجمد شدم. راستی دیروز هم رفتیم سیرچ ... جاتون خالی خیلی کیف داد با خواهرم حسابی برف بازی کردیم ... سگه هم نشسته بود و زل زده بود به ما (فکر کنم تو کف ما برف ندیده ها مونده بود!) راستی نگفتم نه؟ من تو کرمان زندگی می کنم و متولد همینجا هستم یعنی احتمالا برای شما میشه اونجا!
با فاصله فقط نیم ساعت از کرمان می تونید آب و هوایی رو تجربه کنید که توی اون آب و هوا فقط دلت میخواد یه آش فروش بود مثل شمال میرفتی ازش هوار تومن آش می خریدی و می چپیدی تو ماشین و نوش جون می کردی. البته دوستان اینچنین لفظ مودبانه ای در مورد نوش جون کردن ندارن!
اونجا کوهاش تا ۴۰۰۰ متر ارتفاع داره و هی فرت ... فرت هواژیما می خوره توش!
منم که عشق عکاسی کلی عکس گرفتم البته قبل از اینکه مقدارش بخواد به کلی برسه باطری دوربینم تموم شد. کلی شم نکته انحرافی بود...!
دیگه انگشتام درد گرفت ... منتظر به قول مرحوم کیومرث صابری فومنی یا همون گل آقا منتظر غزعبلات بعدیم باشید ... !
راستی ... راستی لینک نظر دهی این پایینم برای تزئین نذاشتن ... !
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط سجاد
|